|
آتیلا شیطون بلا امید مامان و بابا
مرور خاطرات ما...
|
سلام. یه جایی خوندم: روزها و لحظه ها، شکیب از پی یکدیگر میگذرند و ثانیه های عمر سپری میشوند و در پی هر روز خاطره ای باقی میماند... خاطرات بد را باید به دست فراموشی سپرد.. فراموشی دریاییست که همه چیز در آن غرق میشود. پس باید خاطرات شیرین را جاودانه نگاه داشت. خاطرات شیرین... بله
ادامه مطلب [ شنبه 3 دی ماه سال 1390 ] [ 6:22 PM ] [ آزاده ]
سلام.
نزدیک ۶ ماه میشه که وبلاگ آتیلا به روز نشده! چرا؟ خودمم درست نمیدونم! گمونم خیلی مشغول بودم. ولی حالا که فکر میکنم میبینم که مشغول بودن هم دلیل درستی برای پشت گوش انداختن کار به این مهمی نیست. کاریه که شده و فقط میتونم به خودم قول بدم که دیگه تکرار نشه. . . . ادامه مطلب [ دوشنبه 7 آذر ماه سال 1390 ] [ 10:44 PM ] [ آزاده ]
سلام. بعد از ۹ ماه انتظار کم کم به روز موعود نزدیک میشدیم.نمیدونم اسمش غروره یا نه که هیچ وقت جلوی کسی علاقه ام به اونی که توی بطنم در حال رشد بود نشون نمیدادم... . . . با یکدنیا آرزو وارد اتاق عمل شدم و با اصرار خواستم به جای بیهوشی کامل از بی حسی استفاده کنن تا در لحظه لحظه تولد پسرم هشیار باشم و تلاش متخصص بیهوشی برای اینکه چشمامو ببندم و به خودم آرامش بدم فایده نداشت. بالاخره............. آتیلا به دنیا اومد... اول به انگشتاش نگاه کردم ...دستها...پاها...نه خدارو شکر همه سر جاشون بودن...خیالم راحت شد... ولی به نظرم رنگ پوستش یکم تیره بود...خوابم گرفت...........خوابم برد....................... ادامه مطلب [ شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390 ] [ 6:52 PM ] [ آزاده ]
سلام. چقدر زود گذشت... انگار همین دیروز بود که تصمیم گرفتم برای آتیلا وبلاگ درست کنم ... ولی وقتی دست بکار شدم اصلاً نمیدونستم چی بنویسم... ازکجا شروع کنم ... ولی همین که به آتیلا نگاه کردم سوژه دستم اومد... آره ... چه جالب... آتیلا اصلاً خودش سوژه بود...
پس دست بکار شدم و پُست دوساله ها رو نوشتم. الانم میخوام در مورد پسری بنویسم در آستانهء سه سالگیه و بودن با اون توی روزهای گذشته هر روز و هر ساعتش برام خاطره شده.خاطرات خوب و بد... بد که نه...یکم متفاوت با اون چیزی که همه ما از بچه داری تو ذهنمونه.از بیقراریهایی که از نوزادی شروع شد و هنوزم آتیلا رو کاملا ً رها نکرده.از روزهایی که باهم به مهد می رفتیم و وقتی که می اومدیم حس میکردم که چقدر روزم به بطالت گذشت و امکان نداره که آتیلا به مهد کودک عادت کنه. ولی خوب... بعداً به هَمَمون ثابت شد که همیشه همون چیزی که فکر میکنیم !!! اتفاق نمی افُته و حتی آتیلای وابسته هم بالاخره از مامانش جدا میشه... این چیزا رو مینویسم که بعداً که آتیلا خوندشون بدونه که این آقای جنتلمن و باشخصیت امروز همون جوجه کوچولوی بعضی وقتا نامهربونِ دیروزه. بگذریم...
![]()
![]() ![]()
اینم آتیلا و سفره هفت سین خونه خودمون که انصافاً طبق قولی که داده بود اصلاً بهش دست نزد.
به امید سالی خوب و پراز سلامتی و برکت برای تمام دوستان مجازی پسرم... پست بعدی مربوط به تولد آتیلا میشه که بعد از جشن تولدی که توی مهد براش میگیریم عکسها و خبرش رو میذارم.فقط بگم که روز تولد آتیلا که 7 فروردین بود به تله کابین نمک آبرود بردیمش و چه کیفی کرد... [ سه شنبه 9 فروردین ماه سال 1390 ] [ 4:02 PM ] [ آزاده ]
آتیلا از خواب بیدار میشه.داره بارون میاد.با تجهیزات کامل به بالکن میریم تا در این حس تازگی با باران شریک باشیم.هردوی ما سوئیت شرت کلاه دار بر سر داریم.کلاه من غفلتاً از سرم می اوفته و ... چند لحظه بعد نگاه شماتت بار خانم همسایه رو بابت افتادن کلاه از سرم به جان میخرم و شیرینی حس تازگی به کامم تلخ میشه...
آتیلای من هم مثل تمام کودکان و مخصوصاً پسرها ارادت خاصی به آقای پلیس داره.یک روز که باهم راهی پارک بودیم چشممون به ماشین پلیسی افتاد که آن طرف خیابان پارک بود.با پیشنهاد آتیلا به سمت ماشین پلیس رفتیم و به آتیلااجازه دادم تااون روبه خوبی وارسی کنه ... لمس چرخها... چراغ ماشین... امتحان کردن درها از بابت فقل بودن... لمس سپر بزرگ و محکم ماشین و مقایسه اون با ماشین پلیس آتیلا... . ....... .. ... ناگهان با صدای بلندی از جا میپریم و متوجه میشیم که آقای پلیس برای دورکردن مااز ماشین بادزدگیر یکبار در رو بازو بسته کرده... با ناراحتی و شرمندگی من در مقابل آتیلا از اونجا دور میشیم... جلوی در فروشگاه یک کامیون خیلی بزرگ پارک کرده است. دور می زنیم. چرخهایش را نگاه
و لمس می کنیم. از پله های بلندش تعجب می کنیم. شیشه بلندش را تماشا می کنیم. رنگ
هایش را وارسی می کنیم.
برگرفته از وبلاگ آینده ( پست مورخ مهر ۱۳۸۹) و با تشکر از لیلی مامان آراز. آراز و خانواده در کشوری غیر از ایران زندگی میکنند...فرقی نداره که کجا هستن...مهم اینه که در لذت بردن از لحظه لحظه زندگی نگاهی و یا صدایی اونارو از لذت بردن باز نمیداره و... ولی بازهم عاشق خاک پاک وطنم هستم و برآن بوسه میزنم... |
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||